خرید بک لینک

۱۶۵۹ | دوستان دوران دبیرستان

باورم نمیشه ا‌ونقدر بزرگ شدیم که دوستمون خانوم وکیل شده و پامیشیم میریم دفتر وکالت دوستمون دور هم جمع میشیم :)

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:33

۱۶۶۰ | فکرهای منفی

بعضی افکار فقط اومدن یه چای بخورن و برن، تو چرا به زور واسه شام نگهشون میداری؟

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:33

۱۶۶۱ | قندِ خوشمزه‌ی من ♡

خرِ فسقلیِ اکلیلی الان از شدت ذوق داره روی ابرها اسکیت بازی می‌کنه

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:33

۱۶۶۲ | لبخندهای یهویی :)

بعضی خوشحالی‌ها هیچ برنامه‌ی از پیش فکرشده‌ای ندارن.
یهو یه پیام میاد: «بیام دنبالت؟»
و بعد می‌بینی تمام خستگی روانی این چند روز، توی چند کلمه آب میشه.
زندگی گاهی همین‌قدر یهویی غافلگیرت می‌کنه؛ با مسیری کوتاه اما مشترک، چند دقیقه کنار هم بودن و دختری که تا آخر راه، یواشکی لبخند میزنه :)

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:33

۱۶۶۳ | هوای تو ❆

من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز
که انعطاف تو، یکسان نشسته در هر چیز
تفاهمی است میان من و تو و گل سرخ
رفاقتی است میان من و تو و پاییز
به فصل، فصلِ تو معتادم ای مخدر من
به جوی تشنه‌ی رگ‌های من بریز، بریز
نه آب و خاک، که آتش، که باد می‌داند
چه صادقانه تو با من نشسته‌ای، من نیز
اسیر سحر کلام توام، بگو بنشین
مطیع برق پیام توام، بگو برخیز
مرا به وسعت پروازت ای پرنده مخوان
که وا نمی‌شود این قفل با کلید گریز

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:33

۱۶۶۴ | فیلم The Notebook

داستان درباره‌ی دختر و پسریه که عشقشون با گذر زمان، فاصله، اختلاف طبقاتی و سختی‌های زندگی بارها به چالش کشیده میشه. فیلم مدام بین گذشته و حال رفت‌ و آمد میکنه و نشون میده بعضی عشق‌ها، حتی با گذشت سال‌ها، از بین نمیرن.

از اون فیلم‌های ملیحی بود که من دوست دارم و از دیدنشون لذت می‌برم :)

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:33

۱۶۶۵ | فیلم Love, Rosie

داستان درباره‌ی رزی و الکسه؛ دو دوستی که از بچگی کنار هم بزرگ شدن و به هم علاقه دارن اما درست وقتی که باید احساسشون رو به هم بگن، زندگی با تصمیم‌های اشتباه، فاصله و اتفاق‌های غیرمنتظره، مسیرشون رو عوض می‌کنه.

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:33

۱۶۶۶ | موش کوچولوی وحشی D:

پرسید: «باز با کی دعوات شده؟»
عزیزمممم، یعنی من اینقدر وحشی و سلیطم؟!
البته خب شاید تا حدودی باشم P:
امااا مهم اینه که در حضور شما، اون ابهت پوشالی در کسری از ثانیه فرو می‌ریزه و بنده تبدیل میشم به یک موشِ فسقلیِ اکلیلی که نهایت هنرش اینه که در جواب شما بگه: «چشم، هرچی شما بگی.»
آخه من قربونتووووون برم…
راستش کنار شما با ذوق و اکلیل موش بودن، یکی از دوست‌داشتنی‌ترین نقش‌های دنیاست :)

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:33

۱۶۶۷ | ویارِ عجیب :))

یعنی از دیروز یه جوری حال من دگرگون و خوبه که از نظر روانی احتیاج دارم برم یه سریال قدیمی ببینم. البته نمیدونم ربطش به حالم چیه ولی خب یهویی دلم خواسته! :))

یه چیزی تو مایه‌های «عشق اجاره‌ای» یا «پاستا». نمیدونم متوجه حالم میشید یا نه ولی من خیلیییی خوبمممم :) حکایت همون مستی بدون الکل و این صحبتا :))

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:33

۱۶۶۸ | قطعی اینترنت

اگه باز اینترنت رو قطع کنید، این سری من میزنم تو کار کشت خشخاش. حالا دیگه خوددانید! :))

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:33

۱۶۵۱ | مسئولِ سابقِ پرحاشیه!۱۶۵۱ | مسئولِ سابقِ پرحاشیه!امروز تو همون بخشی شیفتم که مسئولش قراره تا آخر این ماه باشه و بعد از اینجا میره. سرکار خانوم جدا از اینکه درست و حسابی کار نمیکرد و همش خودش رو با کارهای بی‌اهمیت که تو اون لحظه اصلاً انجامشون ضرورتی نداشت مشغول نشون میداد و این مورد که همه شاهد بودن مدام گوشی زیر گوششه و داره با تلفن صحبت میکنه، کلی نامه هم زده بود به ریاست و فلان که خیلی از همون نامه‌ها هم چیزهای حاشیه‌ای بود که باید کلامی خودش حل میکرد نه اینکه نامه‌ی رسمی زده بشه و همه

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

۱۶۵۳ | روزهای خاکستری۱۶۵۳ | روزهای خاکستریچون درمورد اون ماجرای تغییر بخش تا این لحظه کسی حرفی بهم نزده، منم هنوز هیچی به مسئولمون نگفتم، گفتم پیشاپیش واکنشی نشون ندم که داستان نشه. سر همین به همکارم که اون درجریان موضوع بوده پیام دادم که مسئول امروز چیزی درمورد اون قضیه نگفت بهتون؟ الان پیام داده که مسئول میگه از ترس حتی نمیرم که بپرسم! یعنی هروقت مسئولمون خودش رو میزنه به اون راه که نشون بده من خبر ندارم و منم پیگیرم که حل بشه و این چیزا، مثل روز روشنه که آش پخته شده و بزرگوار یه کاسه هم خورده

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

۱۶۵۴ | بهارِ غمگین ):۱۶۵۴ | بهارِ غمگین ):شیفت رو که به عصرکارا تحویل دادم، همکارم پرسید چقدر خسته و عصبانی به نظر میای، دیگه یهو بغضم ترکید! :(از روزی که شنیدم این موضوع رو واقعاً بابتش عصبانی، کلافه و ناراحتم. دلم نمیخواد اینقدر الکی سر لج و لجبازی چند نفر دیگه من بیفتم تو باتلاقی که بعدش نمیشه ازش خارج شد. من میگم که اگر در چنین شرایطی قرار بگیرم و مجبورم کنن برم اونجا از اینجا میرم که بله قطعاً میرم ولی مگه رفتن آسونه؟ اونم وقتی عدم نیازت رو بزنن و بخوان عین نیروی به دردنخور پرتت کنن بیرون!

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

۱۶۵۵ | لبخند بزن :)۱۶۵۵ | لبخند بزن :)نمیدونم امشب شیفت باشم یا آف بشم، اما بعدش دیگه تعطیلم تا شنبه و واقعاً دلم نمیخواد تا شنبه دیگه ذهنم درگیر این موضوع تغییر بخش باشه چون به شدت ازم انرژی میگیره و افسردم میکنه و دلم نمیخواد پیشاپیش بابت اتفاقی که شاید رخ نده افسرده بشم.فعلاً شرایط از کنترل من خارجه و باید همه چیز رو بسپارم به خدا تا ببینیم چه اتفاقاتی رو برام رقم میزنه.علی‌الحساب تا شنبه که برم سرکار، غصه و گریه و افسردگی تعطیل (البته امیدوارم موفقیت آمیز باشه)امیدوارم این چند روز قندجان حضو

برچسب: نویسنده: snowflakenotes تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

صفحه بندی